مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگر...با ذكــــــر نام ومــــــــــــــــأخــذ گوش هفت فلك پر توزيبائى بزن ساز دلت را به هر آهنگ سرهرباغو هر بستان به هر شكلى كه مى دانى به دور آن تن نازت توپيچم ده بتابانم هرانجــــورى كه مى خواهى بزن ساز دلت را كه بيدارم كند شايد از اين خواب زمستانى بدر آيم ازين لاكو ازين حال پريشانى به ظاهرگرچه مى خندم تصور مى كنى شادم زحالم بى خبر ماندى كه مى سوزم به پنهانى بزن ساز دلت راوبرقصــــــــــــــــــــــــــانم كه مى سوزم به پنـــــــــــــــــــــــــــــــــهانى كه مى سوزم به تنـــــــــــــــــــــــــــــــــهائى! موج توئى وميل به ساحلم كــن اى ابر برآمده به آســــــــــمانم برمن ببارو نم نمــك تـــــرم كن با تـوكه باشم سر پرواز نــدارم قيچى را برداربى بال و پرم كن گرچه نمانده است مراتابوتـوانى با گوشه چشمى پرشوروشرم كن ابرى دلتنگ ، بغض كرده بر كوهســـــتان بوى چاى ، چوب نيم سوخـته در يك اجاق درجنگل قدمــهاى لرزان يك مسافر وجاده ايكه مى بلعد مرا گم شـده ام در حسرت رسيدن به مدار عشق تو بگردم ، بگردم با چمدانى پراز خاطره هاى تلخ وشيرين ودفترهاى سياه شده چون بخــتم پيداكنم جائى ، زمانى راكه عاشقت شدم وعبور كردم از فصل جوانى شادابي يم ، نفسهايم راگرم گرم تقديم تو كردم بگردم جمع كنم تكه تكه لبخندهايم را به روى لبهايم به تصوير كشم يك لحظه خنديدن را وبشمارم پروانه هاى در پيله مانده را! طناب پلكــــان بالابر ، احتياج نيست عاشقم كه باشى:رودابه مى شوى و موهايت بالابرى براى من عاشقت كه باشم: تب مى كنم ، گرم ِ گرم درارتفاعت اوج مى گيرم وقتى سربه روى شانه ات كه بگذارم ودر دامان آبيت تن به نسيم خنك شبانه ات بسپارم ابرى مى شوم ، خيس وپراز باران باز مى كنم پنجره احساس حيات را در گنجشك كوچكى كه مى شويد تن خويش در حوض آبى حياط وسينه ريزى از الماس برسرو سينه درخت کاج. زير يك چـتر، توى يك معبردلتــــــنگ بسـپاريم دلمــان رابه بازى ي كودكـــانه خيلى خيلى كــودك شـويم بخريم يك آبنــبات چـوبى تواز آبنـــباتو من از لبـــهاى تو... بشــنوم ترانه اى را كه در مهـــتاب ميخواندى از پرستو ، غروب دريا كف و موج دل من بنفشه وجويبار هواى خيس وعطرگلهاى پيراهنت از تمشك وبلــوط ازبهت منو خيره به چشمانت ماندن از سرخى گونه ها وشرم نگاهت شال وكلاه از رفتن من به شاليزار وســـپردن تمام خودت : به من مرد خيس شالـــــيكار! هزاران حرف ناگفته هزاران رنگ تودر تو به وسعت تمامى كوچه هاى شهرمان دفتريست پر از واژه هاى آشنا با چشمهايت برايم غزل بگو كه بوى عشق ميدهندورسوائى دل من هرچه گفتم از جادوى چشمان تو بود واين دل نازك من ، آينه شد زلاله زلال وتو نقش بستي در كنجش مواظب چشمهايت باش كه چهار فصل عمر من از رنگ چشمان تو ميگذرند گفته بودم هرگز به چشمانت نظر نكنم و در حوايلش پرسه نزنم اما چكنم: كه پرستوى نگاهم جلد آسمان چشمان تو اند!! يك دم بى بازدم ، فروميرود ومنفجرت ميكند هــوائى كه زندگى بخش است وعــبورهائى بى سـرانجام مسافرانى بى چـشمان منتظر سلامـهائى بى جواب بلوغـــهائى بى فصـل كودكى وعـروسكـــهائى كه پيرند ، بوى كهنگـى ميدهند! وقتى تونيستى بال پرسـتوها بى هوا مى مانند وپنجره اى به روى پروانه اى باز نمى شـود زندگى يك ميوه كال كالست وقتى تو نيستى اصلا اتفاق خوبى نمى افتد هيچ دلى عاشق وهيچ گناهى شيرين...... اولين اتفاق بدى هم كه مى افتد: من بى تو مى م................ سلول،سلول جانم رابه آتش مى كشند خاطرم را پر مى كنند از تو كه لحظه لحظه هايم را به بند مهرت كشيده اى وچون دانه اسپند برآتش با هر اشاره ات مى تركند بغضهايم سيل در مسيل جارى وتير حادثه از چله رها برباكره گى افسانه ايت در دامان هوسهاى برهنه وهجوم باورهاى زخمى دفترت ورق مى خورد از حادثه هائيكه بوى ديروزها را مى دهند تو اينك در افق نشسته اى ومن در سايه ات آهسته آهسته هاشور مى خورم!!! هوائى ميــشود دلم از بوى شانه هايت نسيم وحشى و بكر شب موهايت وقتى بوى بهار نارنج مى دهى بهار از تن ترد ونرم تو مى وزد به من نوبرانه لبـهايم مى شودطعم تمشك لبهايت از نفس پراز عطر ياست عشق مى ريزد،لرزشى شيرين به من گم مى كنم دست و پايم را وقتى:تو با نمك مى خندى مى ريزى آتشى درون سينه پرسوزمن به كوچه ات رها مى شوم زائرى كه همه وقت ،طواف مى كند تورا!!!
| Design By : pesare-jahaname.blogfa.com |


